HTML>
|
زندگی چیزی نیست که انسان از سر می گذراند ، چیزی است که انسان به یاد می آورد ، و اینکه چگونه آنرا برای " باز گفتن " به یاد می آورد ! " گابریل گارسیا مارکز " |
زیستن برای باز گفتن |
|
۱۳۸٧/٦/٢٩
380 _ سفر
به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی آن را عوض نکنی، امروز زندگی را آغاز کن! + + + پابلو نرودا ترجمه : احمد شاملو + + + دلتنگ سفرم . . . با یک کوله پشتی ، و یک همراه ، قدم در راهی بی انتها بگذارم . . . ! . . . . . . ۱۳۸٧/٤/٢٦
367 _ حس ِ زمان :
مفهوم زمان متناسب با عمر ما متغیر است . به هنگام کودکی ، عمر خود را با " روز " و " ماه " قیاس می کنیم. روزها مفهوم خاص خود را دارند و پارسنگ ترازوی ما می باشند. " سال " و معیار بسیار بعید " دهه " ، با ذهن کودکانه مان هم خوانی ندارد و آنهایی که فقط چند سال از ما بزرگترند ، بسیار پیر و فرتوت می نمایند. در عوض در آن زمان ها ، ما " لحظات " را می شناسیم و به زیبا ترین صورت از آنها لذت می بریم . +++++ بزرگتر که می شویم ، واحد قیاس زمان برای ما ، بزرگتر می شود، بطوریکه در میان سالی آنچنان در زندگی و مناسبات روزمره غرق می شویم که دیگر نه تنها مفاهیم " لحظات " را گم می کنیم ، بلکه " ماه " و " سال " های عمر خود را نیز به یاد نمی آوریم ! در سیل زمانه جاری هستیم و خویشتن را نیز به فراموشی می سپاریم ، و " انسانیت " خویش را ... و چرای بودنمان را ... ! خود را جاودانه می انگاریم و تمامی دنیای پیرامون را در خدمت خویش می خواهیم ، و این انسان انحصار طلب ِ خودخواه ، در خلوت خویش بزرگترین آرزویش رسیدن به آن شادی ِ ناب ِ کودکانه و لذت بردن از لحظات در آرامشی خالص است ! +++++ مظب دکتر حسنی هشتم تیر ماه یکهزاروسیصدوهشتادوهفت ۱۳۸٧/٢/۱٠
360 _ تنهایی :
تنهایی در وطن بانوی غمگین است . و اما تنهایی در غربت ، همچون قیصری فرز و چالاک ، که بر کپلش تازیانه تاریخ می نوازد ! من اینجایم ، و اینجاییم ، و چراغم در این خانه می سوزد ! * * * * * " احمد شاملو " در مراسم نوبل ادبی ۱۳۸٥/٥/٢٠
مروری بر گذشته
باز هم گذرم به این دومین خانه افتاد. فقط گذری برای مرور دوره ای از زندگی ای .... یادش به خیر ! ۱۳۸۳/۱۱/۱٠
۲۱۳ ـ بدرود
213 _ بدرود : زيستن،به تمامی " شعبده " است ، " لذت "است و " اعجاب " ! گاهی آنچنان درلذت آن غرق می شويم که يادمان می رودکه " همه چيز فانی است ! " ، پايانی دارد.حتی اين دنيای مجازی ! از کسی نمی پرسند که چه هنگام می تواند خدانگهدار بگويد ، از عادات انسانيش نمی پرسند ، از خويشتنش نمی پرسند . زمانی ، به ناگاه ، بايد با آن رو درروی درآید . تاب آرد ، بپذيرد . وداع را ، درد مرگ را ، فروريختن را ، تا ديگربار ، بتواند که برخيزد ! * و اکنون زمان " بدرود گفتن " از اين دنيای مجازی فرا رسيده است . دنيايی که در آن با دوستانی ناب و سرشار از خصايص انسانی همراه بوديم . تنها زمانی کوتاه در کنار يکديگر بوديم ، و پنداشتيم که عشق ، هزاران سال می پايد ! ** دوستانی که گرمی بخش اين دنيای مجازی بودند . در کنار يکديگر بياد آورديم و ياد گرفتيم ، بال و پر دادن به خصايل ناب انسانی را ! چرا که در اينجا ، بجز " انديشه " هيچ نمود ظاهری زندگی واقعی قدرت خودنمايی نداشت . نمی دانستم که سرانجام ، روزی از اين راه می بايدم گذشت . با اينهمه ، ديروز از کجا خبرم بود ، که روز موعود ، امروز است !!! *** بدرود ! J * * * * * پی نوشت : * " مارگوت بیکل " ** " ياکاموکی " ، شاعر ژاپنی *** " تاری هارا " ، شاعر ژاپنی همگی از کتاب : " همچون کوچه ای بی انتها " ترجمه : " احمد شاملو "
۱۳۸۳/۱٠/٢٥
۲۱۰ـدر جستجوی شادی ی زيستن :
او که نه غمی بر دل داشت ، نه حسرتی بر بگذشته ، نه آرزویی بر نآمده ، نه سوز عشقی بر سینه ، نه جلای شادی بر روح ، نه کینه ای در جان ، و نه بلند پروازی و بخلی بر زندگی ، . . . چه نامیده خواهد شد ؟ " آدمی " ؟! مگر نه اینکه تمامی این خصلتها ، فقط آدمی را سزاست ؟! و سازنده خمیرۀ اویند ؟ بدون آنها " زندگی "، معنایی " تهی " می یابد ! آیاباتهییج شادی های کوتاه،تداوم وپیوندشان بایکدیگر،می توان زندگی رارنگی روشنتربخشید ؟ امیدی آفرید ؟ در کنار آرزویی؟ در انتظار عشقی ؟ تا بهانه ای باشد برای " بودن " ؟! برای ادامه و ره پیمودن ؟!! تا انتها !
۱۳۸۳/۱٠/٢٢
۲۰۹ ـ رنج تن
209 _ رنج تن : این روز هاتراوشات ذهنی متعالی،مشغولش کرده است.همراهش است،بااوحرف میزند .رهایش نمی کند . ذهنی ناشی از روحی مبارزه جو ! خسته،ولی مبارزه جو در تقابل با تلاطم و نا ملایمات زندگی ! زندگی ای که در میان تمام مظاهر و مواهب حیات ، " درد " را نصیبش کرده است . دردی جانکاه که اندک اندک ودرتنهایی،جسم جوان او راتحلیل برده وروحش رابه مبارزه ای دایمی می طلبد . " نمی دانم کدام صعب تر است ، مرگ یا لحظه لحظه های زندگی را مردن ! " * مبارزه ای برای خرد کردن و زبون کردن و به تسلیم در آوردنش ! غاقل از آنکه " رنج تن " ، عاجز از به تسلیم درآوردن " روح " او می باشد : " درد من ، من را پست نمی کند،چیزی به من نمی دهد،از من بسیارمی گیرد،اما پستم نمی کند ! ". * " آدم ها در کسری از زمان ، می توانند قهرمان باشند ، ولی با تداوم سختی ها میشکنند . تداوم و توالی درد خوارشان می کند ! " . * با طنز ظریف خود زندکی را به مبارزه می طلبد : " به مضحکه می گیرم همه چیز را تا شاید فراموش کنم که زندگی به مضحکه ام گرفته است ! " . * زندگی را می طلبد ، چرا که : " اولین و قوی ترین غریزه هرجانداری،زنده ماندن است ! " . * و در این طلب زندگی ، فقط یک رهایی را می جوید : " حذف شگفتی های زندگی ، مثل این است که خود زندگی را از آن حذف کنی . اما من این اندازه شگفتی ، این اندازه راز ، سردر گمی ، این اندازه این اندازه تلاش نمی خواهم ، ممنون . . . حالا ، منظورم همین الان است ! فقط یک چیز می خواهم ، خب ؟ باشه ؟ درد بس ! آمین . " *
* * * * *
یاد " بتهون " افتاد که در تمامی دوران حیات ، با آلام آن در ستیز بود . مبارزۀ نا برابر یک انسان در برابر طبیعت ! او در حالی خالق بزرگترین آثار موسیقی بود که " رنج هستی " لحظه ای او را رها نکرد و در پایان چنین نوشت : " . . . . . . . . . . آه ، خداوندا یک بار ، یک روز شادمانی خالص را به من بنما ! اکنون مدتهاست که انعکاس عمیق شادمانی واقعی با من بیگانه است . آه ! چه وقت ؟ چه وقت آخر ؟ خدایا ! می توانم باز انعکاس مقدس شادمانی را در معبد طبیعت و بشر احساس کنم ؟ . . . هرگز ؟ . . . نه ؟! آخ که بسیار بی رحمانه است ! " ** * * * * * پی نوشت : 1 - * نقل به مضمون . 2 – نمی دانم آیا مجاز به نام بردن ازمنبع نوشته هابودم یاخیر.برای همین تا کسب اجازه ، نام نبردم ! 3 – ** قسمتی از وصیت نامه " بتهون " .
۱۳۸۳/۱٠/۱٠
۲۰۷ ـ حادثه :
پرستار تمام بخش جراحی را بدنبال لباس و روتختی صورتی زیر و رو کرد .صدای دختر کوچولو توی گوشش زنگ می زد : " دوست دارم وقتی بیدار شدم ، لباس و تختم صورتی باشه " . دختر کوچولو با شیرین زبانی خود ، همه را با لبخندی تلخ ، به فکر برده بود . * * * * * _ مامان ، چقدر خوب بود که من همونطور کوچولو می ماندم ! اینقدری ! اندازه یک عروسک کوچولو . دیگه اصلا بزرگ نمی شدم . آنوقت دیگه این اذیت هارو هم براتون نداشتم . فقط شیر می خوردم . حرف هم نمی زدم . همیشه همونطور کوچولو می ماندم ! مادر با چشمانی گود افتاده از چهار شب بیداری ، کنار تخت ایستاده و دستهای کودک را در دستهایش می فشرد . دیگر رمقی برایش نمانده بود . بسختی کلام از زبانش جاری شد : _ " هستی " خانم گل ، این حرفا چیه ؟ تو گل عزیز منی . می دونی که همه خیلی دوستت داریم ! " _ آره مامان ، میدونم . برای همین هم هست که می خوام کوچولو بمونم که دیگه اذیتتون نکنم . اونوقت " سپهر " از من بزرگتر می شد و منو نگهداری می کرد . اگه کوچولو بودم که دیگه این اتفاق نمی افتاد که شما اینقدر ناراحت بشین . * * * * * مادر بسختی جلوی جاری شدن قطره اشکش را گرفت . نمی خواست درد او به کوچولویش سرایت کند . زانو هایش به دشواری وزن او را تحمل می کرد ند. می خواست بنشیند و سر را به دیوار تکیه داده و همانطور ساعتها بخوابد . _ مامان ، خوب شد این اتفاق برای تو نیفتاد ! آخه تو همیشه پات می خوره به پایه میز و صندلی . اگه انگشت تو بود ، خیلی درد می کشیدی . تو تحملش را نداشتی . می بینی مامان که من چقدر خوب تحمل می کنم ؟! مامان ، میشه یک چیزی به خانم دکتر بگی ؟ بهش بگو اگه میشه انگشتمو دور نندازه ، لازمش دارم . می خام داشته باشمش . برای خود خودم نه ها ! برای " باله " . بدون اون چطور می تونم برم " باله " ؟ آخه من باله رو خیلی دوست دارم . . . . . . . . . . . * * * * * مادر به سختی به میله تخت تکیه داد . صدای دخترک کم کم دور و دورتر می شد . صداهای این چند روز توی گوشش زنگ می زدند و تصاویر مثل فیلم از جلوی چشمانش رژه میرفتند : " باله . . . کوچولو بمونم . . .قد عروسک . . . این انگشت فقط مویرگ داره . . . لباس صورتی . . . دوچرخه ثابت . . . سیاه شدن . . . پیوند برای بچه ها شاید بگیره . . . رقص . . . سپهر . . . هستی . . . خدا . . . درد . . . خستگی . . . این انگشت پا مثل آپاندیسیت است . . . زیادیه . . . مهم نیست . . . باله . . . عشق . . . درد . . . شادی . . . انگشت آویزان به پوست . . . تحمل رنج زیستن . . . در انتظار شادی ای دوباره نشستن . . . و تحمل جایگزینی ایندو با یکدیگر . . . ! وقتی پانسمان را می خواهیم باز کنیم ، چطور بهش بگویم . . . ؟! " 138310052100 و 13831009900
۱۳۸۳/۱٠/٥
۲۰۶ ـ عشق و مرگ
آدمی در زندگی دو بار می میرد : اولین بار هنگامی که " عشق " او می میرد ! دگر بار هنگامی که " جسم " او می میرد و با زندگانی وداع می کند ! براستی مرگ دوم در مقابل اول ، بسی ناچیز و حقیر است !
۱۳۸۳/٩/٢٦
۲۰۴ ـ تنهايی
آدمی در دو زمان " تنهایی " را با تمام وجود لمس می کند : اول : زمانی که " عاشق " میشود ! دوم : زمانی که " حضور مرگ " را در کنار خود حس می کند ! و هیچ کسی نمی تواند با حضور خود ، تنهایی آدمی را در این دو هنگام بشکند ! 138309262222
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
